close
تبلیغات در اینترنت
کارگاه شعر
می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را

می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل
یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

لینک ثابت
دربــاره: کارگاه شعر ,
بازدیـــد: 118
برچسب ها : قیصر امین پور , شعر , می خواهمت ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

دو اتفاق موازي همين كه مي افتد

 

غزلی نا قابل تقدیم به باب الحوایج ابوالفضل العباس

 

دو اتفاق موازي ! خداي من افتاد .

سوار، اسب ، علم را ببين كه مي افتد!

به دست هاي دلش تكيه مي كند ، شايد

دوباره پا شود از روي زين كه مي افتد .

ولي شكسته تر از دست هاي او دل اوست

تمام آرزويش بر زمين كه مي افتد .

دو دست قطع شده ، چشم هاي خون آلود

به ياد العطشي آتشين كه مي افتد ـ

.......


ادامه مطلب
دربــاره: کارگاه شعر ,
بازدیـــد: 96
برچسب ها : شعر , سعید کرامتی تولایی , عاشورا ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

یک جرعه غزل

 

یک جرعه غزل ناب !!!!!

به رقص آوردی آخر ساحلی امواج زیبا را .
مگیر از من ، مگیر آن چشم های خیس ـ دریا ـ را .

بپاشان از بلندا آبشار گیسوانت را
به روی شانه ای که می کشاند قلب دنیا را -

به سمت نا به سامانی که آرامش نخواهد دید
مگر آغوش تو در خود دهد جا مرد تنها را .

من قبل از تو باران را ... نمی دانم ! ترک برداشت
دریغ از لحظه ای احساس آغاز تماشا را .

تو می خندی ، غزل گل می کند ، قو می رسد آرام
میان کوچه های خنده ات خوش می کند جا را .

شبیه دغدغه جاریست در شعرم رد پایی
که با خود می کشاند تا غروب خویش فردا را .

تو باید باشی ! این جبر مسلم قابل حل است
نخواهد زد به هم حتی ، نه... پلکی منطق ما را

نهم خرداد ماه 83 ـ

لینک ثابت
دربــاره: کارگاه شعر ,
بازدیـــد: 99
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5


قالب وبلاگ