close
تبلیغات در اینترنت
واگویه های مرادعــلی
یا حق   تابستان های تولا  معمولا با تمام شدن مدرسه ها شروع می شد، یعنی نه نه ، بابا ها منتظر بودن کی سه ماه تعطیلی شروع شود. نه نه بابا ها هیچ، شما جای آن ها؛ شش ، هفت سر عائله را چه جوری با بیل دهقانی یا چوب چوپانی می توان سیر کرد. در دهات بچه ی بیشتر یعنی دست بیشتر ، پشت بیشتر ،…
واگویه های مرادعــلی

یا حق

 

تابستان های تولا  معمولا با تمام شدن مدرسه ها شروع می شد، یعنی نه نه ، بابا ها منتظر بودن کی سه ماه تعطیلی شروع شود. نه نه بابا ها هیچ، شما جای آن ها؛ شش ، هفت سر عائله را چه جوری با بیل دهقانی یا چوب چوپانی می توان سیر کرد. در دهات بچه ی بیشتر یعنی دست بیشتر ، پشت بیشتر ، توان بیشتر و نهایتا درامد بیشتر!

مدرسه که تعطیل می شد کار بچه ها شروع می شد. آن هایی که گوسفند داشتند صبح خروس خوان بلند می شدند و گوسفند ها را به چرا می بردند و آن هایی که گوسفند نداشتند می رفتند به نهال به جا (به جا، به جوی : کندن علف های هرز و خا و هیزم از بادام زار ها ).

تابستان ها گرم بود و آفتاب ها سوزان، ولی بچه ها با تمام شیطنتی که داشتند از این که بزرگ شده بودند و در دخل خانواده شریک بودند احساس خوشی داشتند و خسته گی به تن راه نمی دادند.

عصر که از سر کار بر می گشتیم تازه جان گرفته بودیم وشروع می کردیم به دویدن پی لاستیک های موتور و ماشین و ... ( گل بزی ). یک چوب به طول حدود ۴۰ سانتی متر که یک طرف آن دو شاخه بود برمی داشتیم و به جای دسته ی موتور  شروع می کردیم به گاز دادن و دویدن ، حال ندو کی بدو! با هم مسابقه می دادیم. توی خرابه ها یا خاک کول سر اکزوز (هم زمان با جنگ تحمیلی )، تفنگ بازی می کردیم و ......... در یک کلام، خوش وبا طراوت بودیم.

2

کم کم شب داشت در کوچه پس کوچه های آبادی سنگین می شد. ماهم به دنبال آن سنگین تر. دست و پاهایمان گرمای خاصی داشت ، از شدت خستگی مور مور می کرد. شاید بی حس شده بود. کم کم آتش بس اعلام می کردیم ، کشته ها زنده می شدند ، تبادل اسیران انجام می گرفت و هر کس به خانه ی خود می رفت. با ورود به حیاط خانه باید ماشین یا موتورمان  را پارک می کردیم. اگر حوصله داشتیم و از اتفاقات ساعات گذشته دل خوش بودیم ، با یک دور سه فرمانه و پل و پارک بی نقص وسیله ی نقلیه را پارک می کریم. کارت ماشین و گواهینامه را برمی داشتیم و به خانه می رفتیم. (کارت ماشین را خودمان طراحی کرده و با دست می نوشتیم و گواهینامه ، کپی گواهینامه داداش بزرگه بود که از اشکاف پیدا و دست کاری کرده بودیم  و همه را توی یک پلاستیک دسته دار می گذاشتیم و چندین بار تا می زدیم.)

وارد حیاط که می شدیم اگر آفتابه ، دیگ ، قلف، بانکه ، دلو یا هرظرف دیگری آب داشت عرق از سر و صورت می گرفتیم وبه در خانه می رسیدیم. برای  پاگذاشتن روی پلاس هایی که مادر پهن کرده بود اول باید پای از پای افزار در می آوردیم. ابتدا بند های گره گره شده را اگر می توانستیم باز می کردیم وگرنه با منگال چه، کارد چیک چیکی، یا هر تیزی که دم دست بود ، آن را می بریدیم. آه ...... پاهای خیس عرقمان که درگوشه گوشه ی آن از معجون خاک و عرق ، گل کبره بسته بود ، تازه نفس راحتی می کشیدند. کفش های جیری پاره پاره را به گوشه ای پرت می کردیم و دراز می کشیدیم. با پیچیدن بوی نا متبوع عرق در فضای ایوان خانه، مادر با همان خشونت مهربان ودل سوزانه ی خودش ما را به باد انتقاد می گرفت تا کفش هایمان را ببریم زیر پله های توی حیاط بگذاریم و پاهایمان را بشوریم  تا بتوانیم چایی و شام بخوریم......

 

3

یادش بخیر عرق آن همه جنب و جوش را در خنکای  تالار می تکاندیم و عطش مان را پای سبوی آب به مهمانی طراوت باغچه ها می بردیم. چه قدر گوارا بود . ولی باید مواظب می بودیم ،برای ریختن آب ، سبو را به آهستگی خم کنیم که از دست مان نیفتد و بشکند ، یا "چپه"  شود و آب آن بریزد و گرنه باز باید تن به " الله نفرین" نه نه می دادیم. یا باید کشیده ای نوش جان می کردیم و با سوز و درد کنار سفره می نشستیم،  یا از ترس تنبیه، پای برهنه به کوچه می زدیم و پا به فرار می گذاشتیم تا آب ها از آسیاب بیفتد ، بعدا برگردیم و لقمه ای کوفتمان کنیم. یادم نمی رود همیشه نه نه می گفت : " سَری سَوُی رَ خوب مَحکَم کَنی ، کوخ کَلَخَه بَنِرَه بَه مَیوش " یعنی در سبو را که غالبا از پارچه به صورت گلوله درست شده بود ، محکم ببندی که حشرات داخل آن نشوند.تابستان بود و فصل میوه های رنگارنگ آبادی. شام هم معمولا اشکنه بود با نان کاک محلی. اشکنه ی گوجه، نیل کوک ، آو غروت، کم جوش قروتی، یا ممکن بود اگر مهمون داشتم آب گوشت. از این عید تا آن عید یا مگر وقتی که مهمون غریبه داشتیم ، پلو می خوردیم.

سر سفره طبق رسم آبا و اجدادی اول ظرف بابا کشیده می شد، پر و پیمون و چرب وچیلی! بعد به ترتیب سن از بزرگ به کوچک.  معمولا اشکنه در صورت توانایی مالی ، تخم مرغ هم داشت که نه نه تمام و کمال آن را به کاسه ی بابا سرازیر می کرد. بابا بیشتر آن را برای خودش نگه می داشت و گاهی تیکه های  کوچک برای ما هم می گذاشت. کم کم که بزرگ شدیم به عنوان جوانان خانه ما هم سهمی در تخم مرغ ها داشتیم ونه نه یک تخم مرغ کامل بِق(بِغ) ما را  می گرفت.

4

شام را می خوردیم گاهی با قاشق و گاهی با دست! گاهی در بادیه های لعابی و گاهی در کاسه های سفالی. گاهی با اشتها و خوشمزه و گاهی بی رغبت و با اکراه. بعضی وقت ها که سر سفره ی شام علاوه بر اشکنه، ماست یا " کََمَه" بود اگر ه مراه با اشکنه های ترش می خواستیم ناخنکی به ماست بزنیم ، نه نه می گفت : " تروشی و سَفِدی خاد هَم؟! " یعنی اجازه نداشتیم با ترشی ، ماست بخوریم. می گفتند خوب نیست و باعث سردرد می شود.

سفره جمع می شد. تابستان بود وهوا گرم. خیلی دلم می خواست بیرون بخوابم. توی تالار یا حتی اگر می شد روی پشت بام. همیشه برایم خوابیدن پشت بام و شمردن ستاره ها رویا بود وآرزو داشتم جایی باشم، صبح ها که سرد می شد تا خرخره زیر لحاف بروم ولحاف را دور خودم بپیچم. ولی هیچ موقع نشد!

از جنب و جوش روزانه و تاخت وتاز سر شب ، بهترین انتخاب بعد ازشام فقط خوابیدن بود و بس. چنان که تا صبح حتی تکان نخوری . صبح خروس خوان که بابا برای نماز بیدار می شد، خواب ما هم آشفته می شد. کم کم اجیر می شدیم. صدای جیک جیک گنجشک های روی درختان توی حیاط  سرمان را می برد. مگس ها هم کم کم دست به کار شده بودند. صدای  تراکتور همسایه که روشن کرده بود نیم ساعت در جا کار کند تا گرم بشود هم غوز بالاغوز.

دربــاره: ادبیات عامه (فولکلور.ضرب المثل.دوبیتی) ,
بازدیـــد: 112
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ