close
تبلیغات در اینترنت
یک عکس، یک کوله پشتی خاطره
  شما را نمی دانم .... ولی صدای ناله های مادری که سپیده دمان مثل اسپند روی آتش بی قراری می کند، ذهن مرا می تکاند. بوی غربت، انتظار و دل واسی در فضا پیچیده است. بغضی به سنگینی کوه های سر به فلک کشیده ی آبادی مرا ترک ترک می کند. صدای مارش جنگ، اتفاقا همراه با سفره ی گسترده ی شام، اظهار…
یک عکس، یک کوله پشتی خاطره

شما را نمی دانم ....

ولی صدای ناله های مادری که سپیده دمان مثل اسپند روی آتش بی قراری می کند، ذهن مرا می تکاند.

بوی غربت، انتظار و دل واسی در فضا پیچیده است. بغضی به سنگینی کوه های سر به فلک کشیده ی آبادی مرا ترک ترک می کند.

صدای مارش جنگ، اتفاقا همراه با سفره ی گسترده ی شام، اظهار بی اشتهایی مادر!......

غریو نفرت آور تعاونی ۱۷ و ۱۳ که ساعت ۱۳:۳۰ سر جاده ی روستا توقف می کرد .....

 

در ادامه مطلب ببینید



براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :


دربــاره: تالار گفتگو ,
بازدیـــد: 221
برچسب ها : نامه , کوهسرخ , تولا , انتظار , اتوبوس ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 20

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط حميد در تاریخ 1391/6/26 و 9:28 دقیقه ارسال شده است

سلام خسته نباشي برادر بسيجي راستي واقعا كجاست آن همه دوست داشتن ها كه براش حد ومرزي نبود .همسايه .قوم خويش .غريبه .وحتي يكي از يك ولايت ديگر كه يك ساعت باهم تو بسيج نگباني داده بوديم )

این نظر توسط حسن در تاریخ 1391/6/22 و 13:07 دقیقه ارسال شده است

یاد آن همه صمیمیت بخیر


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ